

+ نوشته شده در یکشنبه پانزدهم آذر 1388ساعت 9:59 بعد از ظهر توسط |
میدونم نگاهم خیلی قشنگه...
میدونم نگاهم تاثیر گذاره،چی!!!!!!!!!!!
ــــــــــــــــــــــــــــ مدتیه دیگه به چیزی نگاه نمیکنم...
+ نوشته شده در دوشنبه نهم آذر 1388ساعت 9:44 قبل از ظهر توسط |
+ نوشته شده در دوشنبه بیست و پنجم آبان 1388ساعت 10:31 بعد از ظهر توسط |
پر می کشم از پنجره ی خواب تو تا تو هر شب من و دیدار در این پنجره با تو از خستگی روز همین خواب پُر از راز کافی ست مرا، ای همه ی خواسته ها تو دیشب من و تو بسته ی این خاک نبودیم من یکسره آتش، همه ذرات هوا تو بيدارم اگر دغدغه ی روز نمی کرد با آتشمان سوخته بودی همه را تو پژواک خودم بودم و خود را نشنیدم ای هرچه صدا، هرچه صدا، هرچه صدا - تو آزادگی و شیفتگی، مرز ندارد حتی شده ای از خودت آزاد و رها تو یا مرگ و یا شعبده بازان سیاست؟ دیگر نه و هرگز نه؛ - كه يا مرگ كه يا تو وقتی همه جا از غزل من سخنی هست یعنی همه جا - تو همه جا - تو، همه جا - تو پاسخ بده از اينهمه مخلوق چرا من؟ تا شرح دهم، از همه ی خلق چرا تو محمد علی بهمنی
+ نوشته شده در جمعه بیست و دوم آبان 1388ساعت 10:26 بعد از ظهر توسط |
چقدر سخته که عشقت روبروت باشه نتونی هم صداش باشی چقدر سخته که یک دنیا بها باشی نتونی که رها باشی چقدر سخته چقدر سخته که بارونی بشی هر شب نتونی آسمون باشی چقدر سخته که زندونی باشی بی در و دیوار نتونی هم زبون باشی چقدر سخته چه بدبخته قناری که بخونه اما رؤیاش حس بیرونه چه بدبخته گلی که مونده تو گلدون غمش یک قطره بارونه چقدر سخته که چشمات رنگ غم باشه و لی ظاهر پر از خنده چقدر سخته که عشقت آسمون باشه ولی آسون بگن چنده؟ چقدر سخته که کلامت ساده پرپر شه نتونی ناجیش باشی چقدر سخته که رفتن راه آخر شه نتونی راهیش باشی چقدر سخته تو خونه ات عین مهمون شی ، بپوسی،خسته ، بی روح شی چقدر سخته دلت پر باشه ساکت شی ولی تو سینه داغون شی چقدر سخته که یک دنیا صدا باشی ولی از صحنه ی خوندن جدا باشی چقدر سخته که نزدیک خدا باشی ولی غرق ادا باشی .................
+ نوشته شده در دوشنبه هجدهم آبان 1388ساعت 11:55 قبل از ظهر توسط |

+ نوشته شده در دوشنبه هجدهم آبان 1388ساعت 11:23 قبل از ظهر توسط |
من تمنا کردم که تو با من باشی تو به من گفتی هرگز ، هرگز و مرا غصه ی این هرگز ... حمید مصدق 
+ نوشته شده در دوشنبه هجدهم آبان 1388ساعت 11:19 قبل از ظهر توسط |

دیگه از جونم چی می خوای بیا بازی رو تموم کن
نه دیگه به فکر من باش نه دیگه عمر و حروم کن
خیلی راحت بگو آره بازی رو بردی و باختم
من ساده تو خیالم چه بتی رو از تو ساختم
برو طاقتم تمومه نذار دل بسته ترت شم
اولین و آخرین عشق نمیخوام دردسرت شم
به خودت گفتی مهم نیست دیگه دلبسته و پیره
اون جوری که ساده اومد خودشم میذاره میره
عشق واسه تو یه بازیه بازیه بی حرمت و بس
سرت سلامت خوب من گذشتم از هر چی که هست
می سپارمت دست خدا میده خودش جوابتو
دنیا با هر چی هست و نیست به نام ما به کام تو
تو خیالم توی رؤیا تورو دارمت عزیزم
باشی و نباشی با من تویی عمرم همه چیزم
تو چه باشی چه نباشی سهم من از تو دریغه
حرفامو کسی می فهمه که اسیر نارفیقه
میدونم منو نمیخوای تو رقیبا من شدم ما
همون چند روزم که بودم یا کلک بود یا ترحم
چندمین بیچارتم من اولینشم شایدم صد
اما خوب اینو می دونم عشق من دل تورو زد
+ نوشته شده در سه شنبه دوازدهم آبان 1388ساعت 10:8 قبل از ظهر توسط |
به خیالم که تو دنیا واسه تو عزیزترینم .... آسمونها زیرپامه وقتی با تو رو زمینم به خیالم که توبامن یه همیشه آشنایی... به خیالم که تو بامن دیگه از همه جدایی من هنوزم نگرانم که توحرف هامو ندونی...این دیگه یه التماسه من می خوام بیای بمونی
+ نوشته شده در سه شنبه دوازدهم آبان 1388ساعت 9:59 قبل از ظهر توسط |


خدا گریه ی مسافر رو ندید
دل نبست به هیچ کس و دل نبرید
آدم رو برای دوری از دیار
جاده رو برای غربت آفرید
جاده اسم منو فریاد می زنه
میگه امروز روز دل بریدنه
کوله باری که پر از خاطره هاس
روی شونه های لرزون منه
از تموم آدمای خوب و بد
از تموم قصه های خوب و بد
چی برام مونده به جز یه خاطره
نقش گنگی تو غبار پنجره
جاده آغوششو وا کرده برام
منتظر مونده که من باهاش بیام
قصه ی تلخ خداحافظی رو
می خونم با اینکه بسته هست لبام
پشت سر گذاشتن خاطره ها
همه ی عشق ها و دلبستگی ها
خیلی سخته ولی چاره ندارم
جاده
فریاد می زنه
بیا
پشت سر گذاشتن خاطره ها
همه ی عشق ها و دل بستگی ها
خیلی سخته ولی چاره ندارم
جاده
فریاد می زنه
بیا
اردلان سرفراز
+ نوشته شده در سه شنبه دوازدهم آبان 1388ساعت 9:38 قبل از ظهر توسط |

+ نوشته شده در سه شنبه دوازدهم آبان 1388ساعت 9:20 قبل از ظهر توسط |
گزارش هاي زيادي در مورد تجربه آستانه مرگ منتشر شده است که همه آنها ظاهرا وجوه مشترکي دارند: يک نور سفيد دعوت کننده و مرور خاطرات. اما اکنون دانشمندان در نظر دارند دريابند که عملا زماني که انساني در آستانه مرگ قرار مي گيرد، براي او در واقع چه اتفاقي مي افتد.
در مطالعه جديدي تحت عنوان AWARE يا Awareness during Resuscitation ( هشياري هنگام احيا) پزشکان بيماران بستري در بيمارستانها ي اروپا و آمريکاي شمالي را که ايست قلبي را تجربه کرده اند، مورد بررسي قرار مي دهند.
دکتر سام پرنيا از دانشگاه ساوث همپتون انگلستان و رهبر اين مطالعه مي گويد ” بر خلاف تصور همگان، مرگ يک لحظه معين نيست. مرگ، فرآيندي است که زماني که قلب از تپش باز مي ايستد، فعاليت ريه متوقف مي شود و مغز از کار مي افتد، يعني حالتي که به آن ايست قلبي مي گويند، آغاز مي شود . از نقطه نظر زيست شناختي اين وضعيت مترادف با مرگ باليني است.
از دير باز، عالم دانش کوشش کرده است تعريفي از مرگ ارايه دهد و تعيين کند که مرگ دقيقا در چه لحظه اي اتفاق مي افتد. اما اکنون به نظر اکثر پزشکان ، مرگ بيشتر يک فرايند است تا يک رويداد لحظه اي. يک فرد زماني مرده تلقي مي شود که ديگر نفس نکشد، قلب او نتپد و مغزش از کار بيفتد.
پرنيا مي گويد ” هنگام ايست قلبي يا cardiac arrest هر سه مبناي مرگ وجود دارد. اما در اينجاست که يک دوره زماني پيش مي آيد که مي تواند چند ثانيه يا يک ساعت يا بيشتر بطول انجامد و طي اين مدت است که امکان دارد تلاشهاي اضطراري پزشکي براي به کار انداختن دوباره قلب و تغيير جهت فرآيند مرگ، نتيجه دهد.
او مي گويد “آنچه مردم در زمان ايست قلبي تجربه مي کنند دريچه اي استثنايي است براي درک آنچه احتمالا همه ما در فرآيند مرگ تجربه مي کنيم. ”
يک مطالعه نشان داد افرادي که از احساس آرامش، نور درخشان و تجربه برون جسمي به هنگام رويارويي با مرگ حکايت مي کنند بيشتر احتمال دارد که در زندگي عادي خود به سختي قادر باشند خواب را از بيداري تشخيص دهند. محققان پروژه “هشياري هنگام احيا” مي خواهند دريابند زماني که بدن يک انسان شروع به خاموش شدن مي کند، آيا ممکن است انسانها هنگام ايست قلبي چيزهايي را ببينند و بشنوند، و در جريان تجربه برون جسمي ، چه اتفاقي مي افتد.
آغاز مطالعه “AWARE” در جريان يک سمپوزيوم بين المللي در سازمان ملل متحد در تاريخ ۱۱سپتامبر اعلام شد.
به نقل از لايو ساينس
+ نوشته شده در پنجشنبه دوم مهر 1388ساعت 11:50 قبل از ظهر توسط |
گفتی بازم دلت شکست؟
از دل من خوردی رو دست؟
بهت میگم همین که هست
بزرگ میشی یادت میره!!!
+ نوشته شده در چهارشنبه بیست و چهارم تیر 1388ساعت 12:33 بعد از ظهر توسط |
می دانم از هر آنچه خوانده ام ، و از هر آن سرگذشت و قصه که گوشم شنوده است، که عشق راستین را، راه هموار هرگز نبوده است.. شکسپیر
+ نوشته شده در یکشنبه چهارم اسفند 1387ساعت 11:9 قبل از ظهر توسط |
Hormate Har Anche Dar KHoluse Yek KHalvat Jay Dasht Be Shokraneye Hormat SHekanie To Be Arseye Bazare Aghyar Be Haraj raft.. .......... Va Man Anam Ke Bar Zanjire In Taraj, Be Esarate Tanhaee Neshasteh Ast...
+ نوشته شده در یکشنبه هفدهم شهریور 1387ساعت 10:19 بعد از ظهر توسط |
| ||||||